mana

 
امروز
نویسنده : مانا - ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٤
 

تو چي مي‌فهمي آقاي مهندس؟ فقط بلدي سه نما بكشي و مجهول يابي حل كني. تند تند براي خودت تيتر ميگي و درس ميدي و من اينجا از درد به خودم مي‌پيچم .
درد كمرم رو دور ميزنه و به شكمم مي رسه همينجا ميمونه و بعد از يك درد وحشتناك دوباره...
هنوز 10 دقيقه مونده تا ساعت 10 بشه ،‌ يعني 50 دقيقه ديگه بايد تحمل كنم حتا بيشتر.مهندس درس ميده و تست حل ميكنه.كاملن بي حس شدم فقط دستام يه چيزايي رو مينويسه!
ساعت 10 شده و 45 دقيقه ديگه!نه واقعن ديگه تحمل ندارم يكي بياد من و از اينجا نجات بده!
ساعت 10 و 5 دقيقه است ، كم كم وسايلم رو جمع ميكنم، اوج درسه و مهندس رفته تو حس! چند دقيقه مي نشينم و وقتي سرش رو اينوري كرد دستم رو بالا بردم ، فكر كرد سوال دارم و با خوشحالي سرش رو به نشانه اينكه بگو تكان داد .
من ميتونم برم؟ و با احترام گفت بفرماييد.
توي تاكسي انقدر خميازه كشيدم و وول خوردم كه دختر بغل دستي دلش مي خواست بزنه تو سرم!
مامان تمام كمد رو ريخته توي اتاق من و مرتب ميكنه!برادرم رفت تا كچلي اش را درمان كنه .از مامان خواستم مزاحمم نشه.حالا همه دنبال توپ بدمينتون ميگردن و من بهترم.


 
comment نظرات ()