mana

 
سفر به كاشان(2)
نویسنده : مانا - ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ فروردین ۱۳۸٤
 

      

نطنز را به پيشنهاد من براي ديدن خانقاه عبدالصمد رفتيم و شباهت بيش از اندازه آن به مسجد جامع اصفهان مرا به وجد آورد! پير مردي در آنجا نماز ميخواند و صحنه جالبي را بوجود آورده بود!

                                          

تپه هاي سيلك باور نكردني بودند ، پر از تكه هاي سفالينه!واستخوان هاي چندين هزار ساله ! و بچه هاي دهاتي بالاي تپه بدمينتون بازي ميكردند !رضا دو تكه سفالِ زيبا پيدا كرد كه نقاشي هم داشت كاملن مشخص بود كه اصل هستند! مربوط به 3 هزارِ قبل از ميلاد ! رضوان می گفت بر نداريم ولي اگر آنجا می ماند زير پاي بچه ها از اين خراب تر ميشد.يك اتاق كوچك آن گوشه بود كه مثلن موزه بود! چند تكه سفالينه گذاشته بودند و نوشته بودند لطفن دست نزنيد! خبر نداشتند كه ما خودمان توي كيفهامون پر بود از همين ها!

تپه سيلكسفالينه هايي كه رضا پيدا كرد

مسجد و مدرسه آقابزرگ ، طبفه بالا مسجد و طبقه پايين مدرسه كه گويا طلاب گرامي با رفتن ما دلخور ميشدند و اجازه ورود ندادند! حسابي آنجا را تصاحب كرده بودند  (تور واليبالشون واقعن خنده دار بود!)

                            

نياسر ، هواي پاك و بسيار خنكي داشت ، پر از بوي گل!آتشكده چهارطاقي نياسر _ ساساني_ كه من با چه شوقي به طرفش رفتم ولي چيزي جز خرابه اي براي خالي كردن عقده مردمِ بي فرهنگ باقي نمانده بود!
اصل بنا سالم بود و مشخص بود كه هيچ مرمتي هم نشده بود ولي روي ديوارها با اسپري رنگ ِ قرمز شعر شاملو (روزگار غريبي است نازنين) و ابي ( طلوع كن) را نوشته بودند و عده اي داخل آتشكده آتش روشن كرده بودند و با تاخير چهارشنبه سوري گرفته بودند، بدون هيچ نگهبان و مسئولي! ناراحتم كردند!
                       آتشكده نياسر

چنار چهارهزار ساله سرچشمه نيز در آن گوشه توسط خانه هاي بي قواره محصور شده بود.
به اصرار رضا به غار ريس رفتيم وقتي وارد شديم _ البته خم ، به علت ارتفاع كم _  من چندين بار سرم به سقف برخورد كرد! و وقتي فهميمدم بايد وارد يك چاهِ عميق شويم بدون معطلي بيرون رفتم اما رضا تا پايين رفته بود و خيلي هم خوشحال و راضي به نظر ميرسيد.از آنجا مستقيم حركت به طرف كرج!
تاريكي ، سرگيجه و خستگيِ شديد با صداي كوهن تحمل پذير گشت و مرا به مرداد ماه برد  ...
*عکسها همگی کار خودم بودند!


 
comment نظرات ()