mana

 
با اين همه سيمِ تلفن چيكاركنم؟
نویسنده : مانا - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٤
 

چراغ روشن شد،بالش هايم در حال عشق بازي بودند و حسابي غافلگير شدند!
روتختيِ بيچاره مچاله شده بود و جزوه زبان را ورق ميزد. روي زمين بين جورابها و پلاستيك هاي نارنجي جايي پيدا كردم . درهاي باز كمد اعصابم رو به هم ميريزه و ضبطِ سياهِ بدتركيب هم كه روي نغمه هاي سكوتم اشعار پدربزرگش را ميخواند ، بالش ها هم كه ول كن نيستند!
زنگ زنگ زنگ ... مادر جون براي من به نخر خودم خريدم....
روتختي ريشخندي زد و جزوه را پايين تختخواب جا داد.
زنگ زنگ زنگ ... عزيزم سينما 4 داره توت فرنگيهاي وحشي رو نشون ميده....
به زور بلند ميشوم و اه، اذان مغرب به افق تهران!!!
مثل اينكه بالش ها ساكت شدند و روتختي هم خوابش برده.
فيلمهاي خانواده را مرور ميكنم و بغض كمكم مي كند تا بخوابم!


 
comment نظرات ()