تا دوازده تیر

پشت میز نشسته ام، سرم سنگین است، هنوز روی شقیقه ام درد می کند بدجور. شاید چون شب قبل ساعت ها در رختخواب می غلتیدم و سعی می کردم شقیقه ام را فشار بدهم روی بالش تا دردش کمتر شود. ساعت ده بود که همه در آن کلاسِ کوچک با صندلی و پرده های یکرنگ نشسته بودیم، کمی حرف می زدیم و کمی درس می خواندیم که بحثمان شد، من، مریم و الهه. دلخور شدیم از هم و هر کدام به گوشه ای رفتیم و خواندیم، کریولیت به شیشه رنگ شیری می دهد. دردِ شقیقه ام بیشتر شده و سرم گیج می رود، چشم پزشک می گفت عصبی است، زیاد عصبی میشی خانم؟ استاد تک تک دانشجویان را فرا می خواند ، نشسته بود پشت میز و لبخندی همراه با افتخار (که همیشه داشت) می زد، امروز هم مثل روزهای قبل رنگ کت و شلوارش را درست حدس زدم، خدا را شکر میکنم در آن لحظه یاد تصویری که از او ساخته بودیم (با خنده افتخار آمیزی که سبیلش را به بالا هدایت می کند نشسته و کت و شلوار جدیدی را اتو میکند) نبودم. سر درد و استرس و ناراحتی ترکیب وحشتناکی داشت، سوال می پرسید و تصاویر را نشان می داد و باید توضیحشان می دادم، مدتها بود امتحان شفاهی نداشتم، شاید سالها. با همان لبخندش گفت یادته چقدر سر کلاسم می خندیدی؟ گفتم بله، خودتون گفتید می تونیم سر کلاستون شاد باشیم و بخندیم، خندید و گفت بله شوخی کردم، شاد باشید. روز آخر بود، دیگر امتحان ها تمام شد و نمره ها هم کم کم به دیوار زده شد، نمره ها را که نگاه می کنم یاد نامه هایم در پایان برگه های امتحانی می افتم، که در همه آنها سپاسگزارم از استاد گرامی برای کلاس پویا و مفیدشان و چقدر هم کاری است همین چند کلمه. البته در همه موارد هم حقیقت را نمی نویسم، تاریخ تحلیلی را که خواستم بنویسم، خیلی با خودم کلنجار رفتم، نمی شد، دستم پیش نمی رفت که بنویسم کلاس خوبتان، کلاسش افتضاح بود، ولی مجبور بودم نمره برگه ام به زور ده می شد تازه با تحقیق و دیگر مخلفات. نوشتم، دلم نمی خواست یکبار دیگر سر این کلاس بنشینم، خب تقصیر من نبود، امتحان اندیشه اسلامی2 و تاریخ تحلیلی اسلام در یک روز بود و من شب امتحان متوجه شدم کتابم با دیگران یکی نیست. جرات رفتن به طبقه دوم را نداشتم، می خواستم روز آخر بروم تا روحیه ام را برای بقیه امتحان ها از دست ندهم، یکشنبه که وارد سالن شدم مهسا با خوشحالی خبر داد که قبول شده ام آن هم با چهارده، چقدر خوشحال کننده بود، حتا لحظه ای هم به این فکر نکردم که کاش بیشتر خوانده بودم و نمره بهتری می گرفتم، این ترم نمره برایم بی اهمیت شده البته شادی بیست های اندیشه و کارگاه سفال را نمیشود نادیده گرفت.
حالا ساعت حدود دوازده است و ما سه نفر نشسته ایم دور میز گرد و کوچک کافه موزه هنرهای معاصر با آن رومیزی چهارخانه قرمز و زردش، من گفتم بنشینیم روی این میز، مریم گفت نه، گفتم نقاشی این قشنگ تره و الهه گفت همه چیز میشه توش پیدا کرد. باز مثل قبل بلند بلند می خندیدیم بی آنکه لحظه ای به بحث صبحمان فکر کنیم، می گویم نمیدانم چجور رفتار کنم با آدمها، مریم هم موافق است. و می خندیم و می خندیم و گاهی دستم را روی شقیقه ام فشار می دهم و می گویم هنوز درد می کند.

/ 10 نظر / 5 بازدید
مهدیه

کاملا درکت می کنم عزیزم. خوشحالم که امتحانات تموم شده.

بیخیال

با اينكه فقط ۱ روز از فارغ شدنمون ميگذره دلم براي دانشگاه تنگ شده سال گذشته اينطوري نبودم

مانا

آره منم اینطور نبودم که الان هستم.

ناراحن

بابا جان کله ات رو بکوب به ديوار يا خوب می شه يا می ميری! ريسکه ديگه

يگانه جو

لگوی گرافيکی زيبايی داريد. قدر مدرسينتون رو بدونيد و قدر لحظاتي که با اونها هستيد البته بعضی از مدرسينتون. راستی با پديده اينديا آشنايی داری؟ منتظرتم.

بدون امضا

سردردت خوب نشد ؟ به اون عکسها مگن فتو گرام . يعنی تو با نور بنويسی . من نقاشی ها رو روی تلق با راپيد کشيدم بعدش عکشو چاپ کردم .

بدون امضا

راستی ؛ آره اون انارها که به برد بود ماله من بود .

آرتميس

سلام مانا خوبی؟اومدم ببينم در مورد نمايشگاه سوره چيزی نوشتی يا نه!!

پندار

سلام مانا جان. اگر چه درسایی که من خوندم با درسایی که تو می خونی زمين تا اسمون فرق داره، ولي باعث نميشه كه اين خاطره تو من رو به ياد خاطرات سالهاي قبلم و خنده هايي كه مي كردم و دنبال نمره گشتنما نندازه. ياد ترم اولي كه امتحان آناتومي اندام رو افتادم و با پر رويي رفتم به استادش گفتم نمره اش رو بايد به من بديد چون حقمه. كاش هميشه بخندي ماناي عزيز و شاد باشي.