صید قزل آلا در آمریکا را می خواندم که خوابم برد. بیدار که شدم باز زمان را گم کرده بودم، فکر میکردم عید است، یکی از همان روزهای پایانی که همه چیز به پایان رسیده جز تخمه ژاپنی های آجیل که مانده اند برای دیدن فیلمهای این روزها. دلیلش واضح بود پس از مدتها اتاقم را مرتب کرده بودم. وارد هال که شدم همه چیز پیدا شد، تعطیلات مزخرف بین ترم هم سر جایش بود.ترم چهار! باورش سخت است که نیمی از آن گذشت، گویی دیروز بود که با حسرت به عدد پانزده جلوی صنایع دستی در آن دفترچه کاهیِ سبک نگاه میکردم، و هر چه بیش تر می‌گذرد اضطرابم بیش تر می شود که جز کارهایی که همه کرده اند من چه کرده ام؟و باز ترس برای آینده.

این را بخوانید! (+)

/ 3 نظر / 14 بازدید
مهديه

منم زياد اينجوری ميشم. مخصوصا بعد از خواب های عصر ولی دلم می خواد وقتی بلند ميشم خيلی از چيزا سر جاشون نباشن. تو که يه هنرمند بزرگ ميشی(: من چی بگم؟ اگه قراره کسی اضطراب داشته باشه و سردرگم باشه ماييم. با آن همه آرزو واين همه بی علاقگی و استعدادهايی که هرروز بيشتر خاکشان می کنيم...

رضا هدايت

مهديه راست می گويد خيلی ها همينطورند. راستی؟...یادم رفت ببخشید

رضا

راستی یک ترانه رو در پست قبل فراموش کردی: ابری ترین هوا رو تو چشم تو میبینم شبا به زیر بارون با یاد تو میشینم حالا شبا که نیستی... آواز گریه هاتو.... بعد تو دست بارون.... رو شاخه ی اقاقی....