روز خوبی بود!

صبح اصلا فکر نمیکردم چنین روزی باشه که از 8 صبح تا 5 بعد از ظهر یک بند بخندم!
و بچه ها بهم بگن که تو چرا یه روز ناراحتی و یه روز شاد!!!
و اینکه چقدر بی حوصله ای یا عصبی!!!

توی مترو بچه تپل بامزه سرشو تکان میداد، قهقهه میزد و بین صندلی ها میدوید داشتم با خودم فکر میکردم که خوش به حالش که چقدر شاد و بی خیال، که همون لحظه دختری که روبرویم نشسته بود همین جمله رو تکرار کرد و زن کناری گفت که ما دوست داریم بچه باشیم و اونها دوست دارن زودتر بزرگ بشن.
یاد یه جمله افتادم که یه زمانی توی وبلاگ درنگ خوندم و اصلا یادم نمیاد از کی بود ولی مضمونش رو یادمه که زندگی رو به یک بیمارستان تشبیه کرده بود.
میخواستم این جمله رو بگم ولی طبق معمول حوصلم نیومد و ترجیح دادم تنها لبخند بزنم.
پ.ن: انقدر حالم بد بود که فکر میکردم دیگه هیچ چیزی اینجا نمی نویسم باز هم نشد.

/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خپل

دانشمند چرا اسم منو تو كامنتت نوشتي؟IQ

خپل

خيلی کشکی هستی! :)

pat

اين خپله کيه؟

monaliza

من و پت هميشه تو مترو بچگی های عمو رضا رو می بينيم.اگر اين خنده ها نبود.........

شیرین

خوشحالم که باز نوشتين :)

babak

سلام موفق باشی

پدرام

ديگه به ننوشتن فکر نکن .... دقيقن مثه اسنه که من به نخوندن فکر کنم ..... عملی نيست ....

ali

سکوت را فرياد می زنم..........

امیر حسین

سلام ممنون . وب جالبی درای به من هم سر بزن خوشحال ميشم.