اینجا باید تفاوت را احساس کنید!

اینجا همه حداکثر تلاششان را میکنند تا شما تفاوت را احساس کنید، ترم بالایی ها به هیچ وجه حاضر نمیشوند عینک دودی های بزرگشان را بردارند حتا در بوفه طبقه(2-) یا موقع فوتبال توی اون یک ذره جا!! دخترها رنگ موهایشان را با گوشی و ژاکت و انگشتر و کلاهشان عوض میکنند و استاد طراحی که حتا لحظه ای چادرش از سرش جدا نمیشود مارک توتون پسرهایی را که جلوی در نشسته اند و پیپ ميکشند را حدس میزند و در مورد رنگ ابرو و مدل موهای دخترها نظر میدهد و استاد جدی و بداخلاق مبانی با عوض کردن مدل موهایت نظرش در موردت عوض می شود و عزیزم و جانم گفتهایش حالت را به هم میزند.و یک دوشنبه وقتی زنیکه بی سواد برای خودش تاریخچه کتابت بلغور میکند در می یابی که اینجا زیباترین پرفورمانس را هر روز  به طور رایگان تماشا میکنی ، تنها کافیست در را باز کنی و پایت را روی بالکن یا پشت بام بگذاری، لازم نیست خیلی گوشهایت را تیز کنی تا آواز فوق العاده بچه های موسیقی را بشنوی ، سرت را که پایین بیاوری تابلوهای بزرگ نیمه کاره را میبینی که مثل سگ پشیمانت میکند که چرا نقاشی نزدی؟ و حالا تو باید بین این همه هیاهو در جایی که دیگر حتا آدامس خروس هم تولید نمی شود استعدادت را شکوفا کنی . بخوابی روی میز و پیرمرد سیبیلوی هیز صورتت را گچ مالی کند . اینجا همه چیز حل شده است انقدر که اگر یک روز با حوله تنی صورتی یا شورت مامان دوز وارد حیاطی که یک درخت هم ندارد بشوی هیچ اتفاقی نخواهد افتاد . من حالا اینجا را دوست دارم ولی کاش....

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
monaliza

همه رو مهديه گفته برام اما بايد شاهد عينی باشم.اگه بچه های شما رو با می آوردن تو دانشگاه ما چه معجونی ميشد.

مهدیه

کاش وقتی يک مينی بوس خيلی کوچک وارد اينجا ميشد آتش سوزی راه نمی افتاد! (: خيلی خوب نوشتی عزيزم.

همشهري كاوه

دانشکده هنره ديگه، بيشتر از اين نمي شه توقع داشت

دانیال

قرار نيست اينجا چيزی سر جای خودش باشد... اگر غير از اين بود بايد تعجب می کردی... نمی دانم از پيچيدگی ذهنمان است يا ابتذال زندگيمان که هميشه هر کاری را به خاطر يک کار ديگر انجام می دهيم بجز به خاطر همان کار... با اين حال متن خوبی بود... دقيق ديده بوديد... اما شايد چاره ای ديگر باقی نمانده باشد... موفق باشيد...

امین

(( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن )) ......

امین

تخريبچى اگر قرار باشد در ميدان مين بترسد، اصلا بدرد تخريب نمى خورد. گاهى مى شد به مين التماس مى كرديم كه بزند. نه اينكه بخواهيم خودمان را بكُشيم، بلكه هر لحظه منتظر يك اشاره خدايى بوديم تا ما هم برويم. پیغامتو لطفا بزار..............

سولوژن

بار اول است که چند نوشته‌ات را می‌خوانم. از آن بالا شروع کردم و آمده‌ام پایین (در نتیجه ترتیب زمانی کامنت‌ها این‌گونه است). یک کامنت جدی پرسیده‌ام، یکی دیگر هم شوخی کرده‌ام و ... . اما این سوال برای‌ام پیش می‌آید: چرا این همه شاکی هستی؟ اگر به نظرت دانش‌گاه مزخرفی می‌روی که سال بالایی‌های‌اش این‌گونه‌اند و استادش هر و بر را از هم تشخیص نمی‌دهد و فلان و بیسار، چرا ول نمی‌کنی درس‌ات را؟ اگر واقعا این‌طور است، پس درست مثل یکی از کامنت‌گذاران‌ات داری تلف می‌شوی. نمی‌گویم این‌گونه بکن یا نه. اما اگر درست‌اش این است ...