با اين همه سيمِ تلفن چيكاركنم؟

چراغ روشن شد،بالش هايم در حال عشق بازي بودند و حسابي غافلگير شدند!
روتختيِ بيچاره مچاله شده بود و جزوه زبان را ورق ميزد. روي زمين بين جورابها و پلاستيك هاي نارنجي جايي پيدا كردم . درهاي باز كمد اعصابم رو به هم ميريزه و ضبطِ سياهِ بدتركيب هم كه روي نغمه هاي سكوتم اشعار پدربزرگش را ميخواند ، بالش ها هم كه ول كن نيستند!
زنگ زنگ زنگ ... مادر جون براي من به نخر خودم خريدم....
روتختي ريشخندي زد و جزوه را پايين تختخواب جا داد.
زنگ زنگ زنگ ... عزيزم سينما 4 داره توت فرنگيهاي وحشي رو نشون ميده....
به زور بلند ميشوم و اه، اذان مغرب به افق تهران!!!
مثل اينكه بالش ها ساكت شدند و روتختي هم خوابش برده.
فيلمهاي خانواده را مرور ميكنم و بغض كمكم مي كند تا بخوابم!

/ 8 نظر / 5 بازدید
amoo

عزيز دل...من هم گاهی برای اشيا پيرامونم داستان ميسازم.گاهی واقعا حس ميکنم جاندارند ...يا ما بيجانيم!نميدانم!

مانی

قشنگ بود. مخصوصن بخشِ بالش‌ها! ولی نبينم مانا خانوم بغض کنه ها!

مهدیه

حالا چرا بغض کردی؟ توت فرنگی های وحشی رو که چند وقت پيش داد! تکه ی بالش و روتختی خيلی باحال بود.

پدرام

اين بغضت يه جورائی برای همه سئوال شده ....منم مثل همه ....

مانا

بغض براي اينكه ياد گذشته مي افتم كه چقدر همه خوب بودن!و حالا بايد از مهموني هامون فرار كنم!

leila

سلام مانای عزيز/مطلب جالبی بود/خوشحال می شم يه سری هم به من بزنيد و راجع به نوشته هام نظر بديد/منتظرم/فعلا

امین

این متن اروتیکی بود مثلن؟

امین

ميشه گفت يه اروتيسم ِ عقب مونده داشت توش. مخصوصا قسمت عشق بازي ِ بالش ها ترکيبِ دلخراشی بود.